تحلیل داستانهای شل سیلور استاین: مهسا ذاکری
داستان های لافکادیو،دیدار قطعه گمشده با دایره کامل،به دنبال قطعه گمشده،کسی 1کرگدن ارزون نمیخواد؟، 1زرافه و نیم! و درخت بخشنده نوشته های شل سیلور استاین است که توسط افراد مختلفی ترجمه شده است.
وی در تمامی کتاب هایش از تصاویری استفاده میکند که خودش تصویرگر آنهاست در تمامی داستان های او پشت تصاویرساده و ملموس معانی و مطالب مهمی انباشته شده است.در ابتدا تصاویر این کتاب ساده و جالب به نظرمی آید و جلب توجه میکند اما پشت همین تصاویر ساده رازهای بسیار زیاد وغیر قابل حدسی وجود دارد.
به نظر شخصی من بهتری داستان او درخت بخشنده اش است،در این داستان درختی ست که عاشق پسرکی ست که وی را از کودکی میشناخته ابتدا سیب هایش را به پسرک میبخشد تا با پولش وسایل مورد نظرش را خریداری کند و درخت از این موضوع خوشحال است سپس پسرک بزرگ میشود و این بار درخت شاخه وبرگ هایش را به پسرک تقدیم میکند زیرا پسرک به خانه ای برای سکونت نیاز مند است و درخت همچنان خوشحال است زمانی که پسرک مسن تر میشود به قایقی محتاج است این بار درخت بخشنده تنه اش را به وی هدیه میکند و باز هم خوشحال است زمانی که پسرک پیر و فرتوت میشود دوباره پیش درخت باز میگردد و بر روی کنده درخت مینشیند و درخت هنوز خوشحال است.
در این داستان درخت همانند مادری دلسوز به پسرک کمک میکند تا به تمامی آرزوهایش برسد حتی اگر باعث شود از آرزوهای خودش بگذرد یا تمامی دارایی خود را وقف پسرک کند و با تمامی این اتفاقات مادر همچنان خوشحال است....
حال می خواهم شما را با دو داستان دیگر او آشنا کنم: اولی به دنبال قطعه گمشده و دومی دیدار قطعه گمشده با دایره کامل است
داستان اول
داستان دایره نصفه ای است که تمام زندگی خود را صرف یافتن نیمه گم شده اش میکند و در راه هر چند مدت یکبار وقت خود را با کرم ها،پروانه ها و پرندگان میگزراند افراد زیادی را ملاقات میکند اما هیچ کدام مناسب او نیستند یکی کوچک یکی بزرگ یکی کاملا متفاوت.وی پس از سال ها بالاخره کسی را میابد که هم اندازه اش است،اما................. دیگر نمیتواند با کرم ها،پروانه ها و پرندگان سخن بگوید سرعتش لحظه به لحظه بالا میرود تمام زیبایی ها را با سرعت پشت سر میگذارد او چنین زندگی ای را دوست نداشت!!!!!! نیمه اش را رها کرد!!!!!! همه چیز را رها کرد اما به زندگی شیرین گذشته اش باز گشت و هچنان دنبال نیمه گمشده اش گشت!!!!!!!!!!!!!!!!
مثل زندگی ما همیشه دنبال همراهی برای خود میگردیم اما باید دانست داشتن همراه آنچنان هم خوب نیست ممکن است چیزهای زیادی را قربانی کنیم حتی آزادیمان اما احساس شیرین گذشته را نداریم!!!همراه خوب است ولی آیا حاضرید تمام خوشی های گذشته را فراموش کنید؟ویا مانند دایره وسط راه نیمه خود را رها میکنید؟
داستان دوم
نیمه گمشده طعم خوش کامل بودن را چشیده بود برای همین دنبال کسی میگشت که او را کامل کند بعضی زیادی بزرگ بعضی بسیار کوچک بعضی ها زیادی قطعه داشتند و بعضی نرم بودند خواست جلب توجه کند اما فقط باعث ترس خجالتی ها شد تا این که دایره ای را دید که کامل بود!از او پرسید از من چه میخواهی؟ دایره پاسخ داد هیچ چیز نیمه گمشذه همه چیز را برای دایره تعریف کرد و گفت که دوست دارد دوباره قل بخورد دایره گفت چرا تنهایی قل نمیخوری؟گفت من گوشه ی تیزی دارم نمیتوانم دایره گفت سعی کن.نیم گمشده بلند شد،تالاپ افتاد دوباره بلند شد،تالاپ!!!!باز هم سعی کرد ساعت ها،روز ها و ماه ها سعی کرد بالاخره صاف و صیقلی شد و قل میخورد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
همه ی ما کامل ایم فقط باید توسط سختی ها کمی صیقلی شویم نباید دنبال شخصی باشیم که کاملمان کند