روی ماه خداوند را ببوس: مهسا پدیدار
پونس فردی است که به گونه ای خود را گم کرده وهمواره بدنبال شخصیت واقعی خویش است. همسر وی که از خانواده ای مذهبی هستند در پی تلاش به همسرش برای یافتن شخصیت متزلزل وی دست به اقداماتی می زند همچنین برای تکمیل پایان نامه خویش که مرتبط با ارتباط مستقیم خدا وحضرت موسی است کمک می گیرد. اما این امدادها هر چه بیشتر می شوند یونس بیشتر در منجلاب ابهام ودوری از خدا فرو می رود ومدام از خود می پرسد آیا واقعیت دارد؟ آیا واقعاً خدا واقعیت دارد؟ اما می شنود: گرچه هستی خدا ربطی به ایمان ما ندارد اما، احساس این هستی کاملاً بر میزان ایمان ما مربوطه. وی هرگز نمی تواند از این افکار درهم بیرون آید از طرفی دیگر تز دکتر پارسا او را بیشتر درون توهم عذاب آور فرو می برد. آیا واقعاً عشق باعث می شود مردی اقدام به یک خودکشی کند؟ ایا عشق وجود دارد؟ عشق وعلاقه به چه؟ چه کسی درمی یابد؟ که می داند هنگامی که پارسا می نوشت وقتی طلوع کردی من آن بالا بودم، پشت شیشه، محوتو، چه احساسی داشت؟ آن هنگامی که حاضر بود هر چیزی را از زبان مهتاب بشنود چه احساسی داشت؟
آیا یک استاد دانشگاه می تواند به جایی برسد که به خاطر مفهومی به نام عشق که برای اولین بار با آن مواجه شده است دست به کاری احمقانه بزند؟ یعنی واقعیت دارد که وی نتوانسته عشق مرتفع خود را با وسایل وابزار وخط کش هایش اندازه بگیرد وفرومی رود وهر چه فاصله می گیرد فروتر می رود. موضوع خودکشی دکتر پارسا چه می توانست باشد اگر آن یک موضوع اجتماعی نبود پس چه بود؟ چه چیزی موجب می شود که وی، استاد عالی مرتبه دانشگاه در درس فیزیک در ساختمان مقابل معشوقه ی خود، خود را بکشد استاد پارسا در نامه ها و مکالمات خود به مهتاب، عشق اول وآخرش گفته حاضر است به جای آنکه دستان مهتاب را لمس کند ساعت ها محو چهره او شود به او گفته بود آن قدر دوستش دارد که نمی خواهد با مهتاب ازدواج کند واقعاً عجیب است. می شود کسی را دوست داشت واز او دست کشید؟ همانطور که در ابتدا به آن اشاره شده نویسنده، کتاب را پرابهام مطرح نموده به همین جهت در پایان کتاب صحبتی از عاقبت داستان استاد پارسا ومهتاب گفته نشد ولی به نظر می رسد پارسا که برای اولین بار بااین فاجعه یعنی عشق مواجه شده است آن را نفهمیده ودرک نکرده است وبرایش بزرگ جلوه کرده است که همین سبب مرگ وی وافسردگی های شدید روحی وروانی در مهتاب شده است ولی ازاین قضیّه که بگذریم نوبت به یونس ونامزدش سایه می رسد یونس مفهوم خدا را نمی داند. نمی داند خدا کیست؟ کجاست؟ اما سایه که از قرار معلوم در خانواده ای مذهبی بزرگ شده است ازاین موضوع زجر می کشد ونمی خواهد همسر آینده اش از خدا دور باشد. به همین جهت در مکالمه ی تلفنی خود به یونس می گوید: وای یونس جان نمی دانی کشتن عشقی به خاطر عشق دیگر چقدر سخت است یا باید خدا را به خاطر تو کنار بگذارم یا تو را قربانی علاقه ی خود به خدا کنم که من به ناچار راه دوم را برگزیدم. یونس نمی شود در زندگی خدا را فراموش کرد تو خدا را نمی بینی نمی دانی کجاست. اما نیازی به جستجو نیست. خدا همه جا هست.مثلاً در عینک ته استکانی چشم های پدران ناامیدی که با جیب های خالی بچه ی مریضشون رو از این دکتر به اون دکتر می برن.توی دل زن اون تعمیر کاری که دوست داره شب ها که شوهرش از کار بر می گرده خونه دستهاش از کاروروغن وگریس سیاه باشد که یعنی اون روز کاری بوده وشوهرش پولی درآورده وبه همین خاطر اول دست هاشو نگاه می کند که ببینه سیاه اند یا نه؟
توی دل اون شوهری که اگه دستاش سیاه نباشن از روی شرم ساکت می ره یک گوشه اتاق تا گرسنه بخوابه اما صدای زنش که هی به بچه هاش می گه خدا بزرگه خدا بزرگه نمی ذاره که اون بخوابه.
آره یونس جان خدا اینجاست همین نزدیکی. تو ابتدا باید خدا را ببینی .خیلی سخته ولی امیدوارم بتوانی فراموشم کنی.
آیا حقیقت دارد؟ آیا خداوند اینقدر به ما نزدیک است؟ پس چرا ما روی ماهش را نمی بوسیم؟چرا او را لمس نمی کنیم. چرا او را در تمام لحظات زندگی شریک خود نمی دانیم.
به امید روزی که همگی با هم روی ماه خداوند را ببوسیم.