شازده کوچولو: مهلا صفری
شازده کوچولو
شازده کوچولو داستان شازده کوچکی است که از دیاری دیگر آمده ، وآمده تا دوست پیدا کند . باتمام وابستگی که به گلش و اخترک کوچکش داشته و آمده تا ببینه آدم بزرگا چه جوری اند؟.اما برعکس تصوراتش با افرادی آشنا می شه ؛ خودخواه ، بدنبال شهرت ، پول ، شکل رباط ، وبا حساب وکتاب واعداد قلنبه سلنبه . آدم بزرگایی که تو دنیاشون جز رنگ سیاه وسفید رنگ دیگه ای پیدا نمی شه، کی باعث این شده که معیار وارزش آدما براساس پول وظاهرشون باشه. وکیه که براساس همین معیار ها دیگران رو باارزش و بی ارزش تلقی کنه ؟ بله همین آدم بزرگان که اینچنین شخصیتی دارن.شایدم شازده کوچولو داستان پسری خلبانه که هیچکس معنی نقاشیش رونفهمید، جزهمین شازده کوچولوی ما، نقاشی کاملاواضحی.درباره ماربوا یی که فیلی روخورده بود.اما آدم بزرگاهمشون گفته بودند کلاهه ، ووقتی جان کوچولو گفته بود این ی مار که فیلی روخورده، همین آدم بزرگا ذوق این کودک شش ساله روبا بی رحمی کشته بودن و گفته بودن به جای این کارا به درساش اهمیت بده ووقتش رو برای تاریخ وجغرافیا بذاره . واسه همین جان بیچاره نقاشی کشیدن رو می بوسه و واسه همیشه می ذاره کنار.وتصمیم می گیره خلبان شه ، اما بی خبر ازاین که ؛ کودک درونش یه جایی تو قلبش جا خوش کرده و بیرون نمیره.آخه چطور می شه ی نفر بزرگ بشه وقتی نذارن ی دوره سنی مهمش رو( کودکی ) نگذرونه و سپری نکنه ؟.
به نظر من شازده کوچولو داستانیست درباره کودک درون . درباره این که آدم بزرگا تو ی چهار دیواریخدشونو زندانی کردن ، توی سر کودک درونشون زدن ، وعلامت سکون بهش دادن.اهمیت ندادن دلشون می خواد گاهی مواقع توپ بازی کنن، دادو فریاد راه بندازن واز ته دلشون بخندن.نمیدونم چرا این آدم بزرگای بیچاره اینجورین. البته به قول شازده کوچولو " خیلی عجیبن" کاشکی می تونستن ی ذره کودک درونشون رو با ارزش بدونن و ی ذره از قید وبند های زندگی شون بیان بیرون.
مثه جان کوچولوی قصه ما که با شازده کوچولو توکویر برهوت آشنا شد ، وبه خاطر شازده لبخند زد وبه نقاشی کشیدن ادامه داد ، شایدم زندگی کرد.
در آخر نکته ای هست که ناگفته موند؛ به نظرم شازده کوچولو یک شخص نبود، بلکه کودک درون تمام آدم بزرگای دنیا بود که به استقبالشون رفت. اما اونا با بی اعتنایی دست رد به سینش زدند.ولی جان با محبت شازده (کودک درون) رو تو آغوش گرفت.