شازده کوچولو: محدثه عباسی
داستان 2
او به خاطر صحبت بزرگترها احساس تنهایی میکرد و هیچ کسی را نداشت که با او عهدروی کند تا اینکه او با شهریار کوچولو که به نظر من قهرمان داستان اوست آشنا میشود. شهریار پسری از جنس خود راوی داستان است اگرچه از نظر دیگران عجیب غریب است ولی شازده کوچولو خود با تمام وجود او را درک کرده است. عکسی که در صفحه 11 کتاب مشاهده میشود عکس شهریار است که شازده کوچولو او را کشیده به نظر من شمشیری که در دست اوست میتوان از این قضیه استفاده کرد و نشان داد که او با سختیهای خود میجنگد و آنان را از پا درمیآورد.
داستان 4
به نظر من در قسمت 4 داستان یکی از بزرگترین مشکلات را نمایش داده و آن هم این است که احساسات و علایق فراموش شده و همه چیز براساس عادت پیش میرود و تنها در دنیای آدمهای امروزی اعداد است که مهم است و این اعداد و ارقام هستند که کیفیت یک چیز را تعیین میکند، تعیین میکند یک چیز خوب است یا بد با ارزش است یا بی ارزش، و عمق و بطن وجود و چیزی فراموش شده است.
داستان 7
در قسمت 7 داستان حقیقتی که برای شهریار کوچولو اصلاً زیبا نیست نمایان میود گل هایی که خار دارند این یک مثال است ولی در دنیای واقعی و اطراف ما نیز چنین چیزهایی وجود دارد یعنی چیزهایی که در نظر ما زیباست ولی خطرناک و در بطن خود وحشتناک است.
او برای خود گلی کاشته و گل او گلی خودپسند و مغرور است ولی با این حساب او به گل خود محبت میکند و از آن مراقبت میکند تا اینکه آن را به خود وابسته میکند تا جایی که وقتی میخواهد از اخترک خود مهاجرت کند گل برای او دلتنگ و بی تاب میشود این مثال حقیقت زیبای محبت را به ما نشان میدهد و مشخص میکند که با محبت همه چیز زیبا و قشنگ میشود این مثال ضرب المثل از محبت خاطرها گل میشوند را توجیح میکند.
داستان 10، 11، 12، 13، 14 و 15
داستان انسان ها و آدمهایی است که تنها با عادتهایشان زندگی میکنند و هیچ چیز جدیدی به زندگی خود راه ندادهاند و تا آخر عمر با عادت زندگی کردهاند و به همین دلیل حقیقت و عشق و علاقه و احساسات خود را فراموش کردهاند و زندگی برای آنها فقط یک رنگ دارد و از رنگهای زیبای دنیا بی نصیب و بی بهرهاند.
داستان 16 و 17
داستان مهاجرت شهریار کوچولو به زمین است و اینکه چطور او روباهی وحشی را به خود علاقه مند کرده و این داده عمان داستان 7 است که نشان میدهد که علاقه و محبت میتواند حتی حیوانی وحشی را اهلی و آرام کند و خشونت تنها راهی برای رسیدن به هدف نیست و نشان میدهد که اگر آدمی به چیزی علاقه نداشته باشد نمیتواند در آن زمینه حتی اگر استعداد هم داشته باشد موفق شود.
آنچه در داستان 17 جالب است نگاه متفاوت او به مار است او مار را مانند یک انگشت دراز و باریک میبیند در صورتی که همه ما عادت کردیم وقتی ماری را میبینیم میگوییم وای مار میترسیم که حتی به زیبایی های او نگاه کنیم به پولک هایی که در نور آفتاب مانند سکه میدرخشند به درستی که ما همه چیز را فراموش کردهایم.
و در داستان آخر هم داستان 27
وقتی شهریار کوچولو به اخترک خود باز میگردد شازده کوچولو از رفتن او ناراحت است زیرا به او عادت کرده به نظر من این علاقه و عادت به این دلیل است که شازده کوچولو با کارهای خود و حرف خود در مورد اینکه میخواهد به اخترک خود برگردد تا گل خود را مراقبت کند میخواهد امر مهم و تأثیرگذار مسئولیت را نشان دهد. علاوه بر این وقتی او یک باغ پر از گل را میبیند که شبیه گل های خود است گل خود را فراموش نمیکند و او را جدا از دیگران میداند و میگویند تنها یک گل مثل گل من هست و آن هم گل خودم است. این نشان میدهد که خوشبختی داشتن چیزهای بزرگ نیست دیدن چیزهای کوچک و در دسترس است و در آخر به عکس صفحه ی 11 برمیگردم و اینکه شهریار با رفتار خود و عمل خود ناخودآگاه اعتماد به نفس از دست رفته شازده کوچولو را به او برگردانده بود چرا که او دوباره بعد از چند سال نقاشی خود را مثل شش سالگی رنگی کشیده بود و این بازشدن دریچه امید را در وجود شازده کوچولو نشان می داد.