می توان گفت که سبک نوشتن کتاب گلی توسط خانم کاریابی شباهتی نزدیک با کتاب های اقای دکتر شریعتی دارد .البته به زبانی بسیار ساده و روان تر .

         از نوع نوشته  موضوع ان و انتخاب کلمات درخور و مناسب و اصطلاحات جالب نشان می دهد نویسنده فردی باسواد است و کسی که خواننده ی این کتاب است اگر با تفکر و تحلیل مطالعه کند مفاهیم بسیاری برایش باز خواهد شد .

          موضوعاتی که این کتاب به ان ها اشاره کرده خیلی جوان بسند است و می تواند بسیاری از تفکراتی که در جوانان ریشه کرده را اصلاح کند . البته به شرط اینکه خود شخص بخواهد .این عقیده را گفتم چون خودم یک نوجوانم واین احساس اصلاح تفکر را در خودم دیدم بنابر این در بقیه هم نتیجه بخش خواهد بود . چون نویسنده درباره ی یک موضوع ان قدر سوال و جواب کرده است که هدفش کاملا در ذهن خواننده طوری شکل می گیرد که گویی به سوال کودک درون خودش جواب می دهند . بنابراین سعی بر تفکر روی خودش می کند و اگر این کتاب را به قصد اموختن مطلبی مطالعه بکند حتما خودش را حتی در مورد موضوعی اندک اصلاح می کند .

          موضوعی که کتاب به ان برداخته : معنی کردن تمام مفاهیم نامفهومی که در وجودمان ریشه کرده و اصلاح تفکرات ما از خواندن کتب مختلف با ابداع موضوعی تقریبا داستانی وبه ثمر رساندن ان از طریق سوال کردن های مکرر کودک درون و جواب های با مفهوم که نیاز به تفکر دارند و اگر خواننده ی این کتاب با خواندن هر خط روی ان فکر کند و مطالب را با زندگیافکار احساسات -کودک درون امکانات زمان موقعیت ها- شرایط اجتماعی   هدف ها وافرادی که در کنارش هستند مقایسه تحلیل و بررسی کند می تواند به خوبی از تجربیات این نویسنده بهره مند شود . زیرا نویسنده هر موضوعی را که انتخاب کرده در قالب این موارد نیز بررسی کرده است .

          مثلا برخی از افراد مخصوصا نوجوانان و جوانان  دوست ندارند در اجتماع باشند و خلوت و تنهایی خودشان را از همه چیز بیشتر دوستدارند به عبارتی در کنار مردم احساس خطر و بی امنی می کنند .

        نویسنده یک بخش از کتاب خود را به این موضوع اختصاص داده است .

        بخش گلی و گالری نقاشی صفحه ی 158 :

        ((-خب حالا چرا اومدیم اینجا ؟

         - چون دعوت شده بودیم

        - من دوست ندارم هر جایی که دعوت می شم بروم .نمیشه من با تو همه جاها نیام و فقط با دوست های هم سن خودم مهمون بازی کنم ؟

       - نه گلی جون باید یاد بگیری که هر حرفی را که میشنوی باور نکنی . تا وقتی که خودت را قایم کنی و میون مردم نیای نمی تونی دنیا و ادم هایی که درونش زندگی می کنند را بشناسی .

        -وای حالا مگه قراره من همه ی ادم های دنیا را ببینم ؟ این که خیلی وقت میخواد  ! کی باهاس بازی کنم ؟

        -نه لزومی نداره همه رو ببینی ولی همین که یاد بگیری هرچیزی را که می بینی باور نکنی راحت تر میشه فرستادت میان ادم ها !))  جهت اطلاع البته مولانا اینگونه به این موضوع اشاره می کند :گوش را بگرفت و گفت این باطل است /چشم حق است و یقینش حاصل است

        حال اگر خواننده با تفکر و بررسی این مطلب روی خودش و شرایط زندگی اش از تجربیات فرد استفاده کند از همین دو بند می تواند سود فراوانی در زندگی ببرد .

 

     یا مثال دیگر :شخصی (نوجوان-جوان یا هر فرد دیگری )که منفی باف است و به باور خود اعتقلد ندارد به عبارتی اعتقاد دارد که باید هر چه در دنیا هست را قبول کرد و نمی شود ارزو ها ورویا های عزیزمان را عملی کرد . یا باید ان ها را فراموش کنیم و یا اگر خیلی دوستشان داریم فقط با خیال پردازی درباره ی ان ها وقتمان را هدر دهیم .

     اما بخش دیگری از کتاب گلی اینن عقیده را اصلاح می کند .

     بخش گلی و سایه صفحه ی 134:

     ((اگه قرار باشه همه همین طور بنشینن تا یکی دیگه بهشون بگه چکار کنن دیگه باهاس اختیار همه چیز را بدیم به ان ها که تازه خودشون منتظر یکی دیگه هستند .

    - گلی اگه حتی یک سایه را تمام حقیقت وجودت باور داشته باشی . بی شک یک روز بهت جواب می ده . یعنی هر چیزی که از ته دل باور کنی و بخواهی از رویا بدل به واقعیت     می شه . اما تو مقطعی می بینی و اسیرش می شی . بذار برات یک داستان بگم که در یک کتاب خواندم . تا بفهمی که چی می گم :((یک روز مردی خواب می بیند که رفته به اسمون ها و داره می گرده . به یک ساختمان خیلی بزرگ رسید . پیرمردی در کنارش نشسته بود . از پیرمرد پرسید : - این ها چیه ؟ پیرمرد گفت :ارزو هایی که نیمه رها شده این جا خاک می خوره. ))  همیشه زیادی به سایه ها دل می بندی بعد با ناراحتی و گریه همان سایه ها را ول می کنی و میری . طوری که انگار هیچ وقت نبوده . حتی به رویاهای خودت وفادار نمی مونی !))

       در واقع این کتاب مملو از جملاتی است که مثبت اندیشی و مهر ورزی را به ارمغان می اورد . که البته در این زمونه همه به دنبال چنین جملاتی هستند .

     اجتماع

     نویسنده در ابتدای کتاب قصد دارد به طور غیر مستقیم با سوال و جواب کردن جامعه و اقشار مختلف ان را بررسی کند .

       این گونه که من از نوشته های او دریافتم او افراد جامعه را به سه دسته تقسیم کرده که البته واقعیت دارد .

      1-برخی تنها به دنبال چیز هایی هستند که مد روز است .مثل ثبت نام در کلاس های موسیقی و ستار بغل گرفتن .

      2- برخی دائم در کتاب هستند و سیگار را اتیش به اتیش عوض میکنند و می خواهند دنیای خود را در کتاب پیدا کنند .

     3- افرادی که عبا به تن و گیوه به پا هستند و همه چیز را بی خودی با دین قاطی می کنند و به قول معروف خشکه مقدس هستند .

      در حالی که همه ی این کار ها را فقط و فقط برای جلب توجه دیگران انجام می دهند . ان ها به این دلیل به این کار ها می پردازند : 1- یا برای رفع نیاز محبتی که باید زود تر از این ها به فکرش می افتادند . 2- یا اراده ندارند و به تقلید از دیگران این کار ها را انجام می دهند  .

      اما اگر ما به جای تقلید از دیگران برای خودمان یا تربیت فرزندانمان تنها خودمان باشیم دیگر جامعه چند دسته ای نمی شود .