آن عارفی که نیازردن دلی را زندگی کردن با پیامبر می­داند.

از مطالعات و پژوهش­های تاریخی بسیار زیاد نویسنده نمی­توان چشم پوشید. تاریخچه­ی «پاتوق» بسیار جالب توجه است: «لوتی نیزه­ای داشت که آن را در میدان فرو می­کرد و بر بالایش نمدی نصب کرده بود و به آن می­گفت «توق» و تا آنجا که سایه­ی «توق» می­افتاد، «پاتوقش» بود و محدوده­ی معرکه­اش.»

نویسنده به خوبی توانسته است زندگانی شیخ ـ هرچند کهن را ـ در ذهن خواننده زنده کند، تصویرگری­ها و طرح­های گرافیکی مناسب نیز به این ویژگی دامن می­زند. استعارات و کنایات قوی از دیگر وجه تمایزات این کتاب است.

شاید بتوان اوج کتاب را لحظه­ای دانست که خداوند به شیخ می­گوید: «سوز و گداز و شور و عشقی که در تو می­جوشد، آن تو نیستی بلکه منم که گاهی در جامه­ی تو می­روم و تو همینی که در آینه می­بینی.»

حرف به حرف و جمله به جمله­ی این کتاب سرشار از روح و جان جوانمردی است که هیچ کس نمی­تواند در دریای اندوه وی ـ که راه رسیدنش به خدا بود ـ شنا کند.


چند خطی بر «نامه­های خط خطی»

52 نامه، 52 مرحله، 52 دیدگاه و 52 هفته­ای که نویسنده با سیری هوشمندانه، انسان را از خودشناسی به خداشناسی و پاکی سوق می­دهد.

از فاصله می­گوید؛ هرچند خدا درون ماست و قسمتی از ماست باز احساس فاصله می­کنیم. در درک و معنای او بازمی­مانیم و با خود می­گوییم: نمی­شود تو همه جا باشی و هیچ جا نباشی. چقدر خدا سخت است. از بی­توجهی انسان­ها به اطرافشان، به جوانه­های درخت اناری که از هیچ درست شده­اند، از خاک ولی طعم و بویی دارد: بی­نظیر. از بی­معرفتی انسان­هایی که روزی خداوند در جواب فرشتگان که چرا انسان را می­­­آفرینی ـ انسانی که روی زمین خونریزی و ظلم می­کند ـ گفت: «من چیزی می­دانم که شما نمی­دانید». ولی باز قابیل­وار، برادرکشی می­کنند.

از تمایزاتی که خواننده را جذب کتاب می­کنند می­توان به پاسخ دادن نویسنده پس از یک هفته به خواننده و همچنین استفاده از احادیث و قصصی که در نظر آدمی کمرنگ­تر می­شوند، اشاره کرد. مدتی ذهن خواننده درگیر این است که خدا چه شکلی است؟ چرا خدا با ما حرف نمی­زند؟ و زبان او چگونه است؟ ولی با کمی صبر و حوصله خانم نظرآهاری خواننده را ـ در قسمت یا هفته بعدی ـ آسوده خاطر می­کند و شرح می­دهد: آن­گاه که موسی مشتاق دیدار خدا بود با نگاه به تجلی خداوند بر کوه و خرد شدن آن، بیهوش افتاد و از آن پس خداوند را تنزیه کرد. و چه شیرین نشانه (آیه)­های قرآن را با کلمه کلمه­ی خود عجین می­سازد و از سخنان خدا می­گوید: از گناهِ شکستن عهد و پیمان، از بخشش چیزهایی که دوستشان داریم و...

نیایش و نجواهای این کتاب، زنگار دل و جان آدمی را می­زداید و نیرویی خارق­العاده برای درک او که از رگ گردن به ما نزدیکتر است، به ما منتقل می­کند:

ـ خدایا به هابیل درون من کمک کن.

ـ خدایا قلبم را به دور از چشم دلال همیشگی ـ ابلیس ـ تنها به تو می­فروشم و اعلام می­کنم: قلب فروخته شده پس گرفته نمی­شود.

این کتاب ارزشمند نیز تنها یک خواسته دارد: آدمیزاد بودن. انسانیتی که شامل صداقت و روراستی می­شود، شامل دوری از ریا و دورویی و سرکوب نفس اماره و...

وجداناً نگارش چند کتاب برای یادآوری آدمیت؟

از عمر آنچه هست بر جای                     بستان و به عمر لیلی افزای

نیروی کلمه­ها در این کتاب بی­نظیر است. قدرتی که تو را از هر چه بیراهه و کج­روی است دور می­کند. یادآوری می­کند تو لیلی خدایی. تو قصه­ی پرغصه­ی بی­مجنونی بودی که می­مردی ولی حال تا ابد زنده­ای؛ لیلی.

حروف در کنار هم قرار گرفته­ی این جملات معمولی نیستند گویا جاذبه­ی دیگری خواننده را از هر صفحه به صفحه­ی بعد سوق می­دهد. گویا آن نیروی جاذبه از جنس دنیا نیست، نور است و بدر. چه زیبا، عشق این سه حرف جادویی، معجزه می­آفریند و حسن تعلیلی[*] برپا می­شود به بزرگی ذهن خواننده. شاید ثانیه­ای این فکر به ذهن خواننده خطور کند که داستان خیالی است و با این جامعه ارتباطی ندارد ولی وقتی به جایی از داستان می­رسیم که می­گوید: شیطان بدنامی، به بیراهه کشاندن و رنج لیلی را می­خواهد، حقیقتی در فکر روشن می­شود که تو درمی­یابی «شیطان گمراه­کننده­ی لیلی است تا واپسین روز حیات» و آنجاست که «خدا می­گوید: لیلی دردانه من است» و آن­گاه خواننده زندگی توأمان عشق و لیلی را درمی­یابد و نفس راحتی می­کشد.



[*] به بیان علت غیرواقعی گفته می­شود که چون ادبی است، می­پذیریم.