نگاهی به کتاب نامه های خط خطی: تحلیل فاطمه مرادی
بحث و بررسی در مورد کتاب نامه های خط خطی
من امروز قلم به دست میگیرم و مینویسم زیرا نوشته ها رد پای عبور است.
مینویسم تا بدانم دیروز از کجا رد شده ام تا یادم بماند که ثانیه هایم را در کنار چه کسانی گذرانده ام و ساعتهای مفید زندگی ام را با چه افرادی و چه اشیایی تقسیم کرده ام.
اولین هفته ای که ذهن من را درگیر خود کرد:
هفته نهم: جمله اصلی: خوشا به حال حضرت موسی چون تو با او حرف زده ای به موسی حسودی ام می شود کاشکی با من هم حرف می زدی.
نظریه من: من با نظر نویسنده مخالفم زیرا معتقدم خدا با ما حرف میزند، جواب دادن به تمامی اعمال ما در این دنیا همان جواب دادن به حرفهای ماست فقط ما گوش شنیدنش رو نداریم.
هفته یازدهم تا سیزدهم: نویسنده در رابطه با دعا ها و لذت آنها صحبت کرده.
نظریه من: به نظر من اگر تمام دعا ها به راحتی بر آورده شود دیگر دعا کردن لذتی نداشت و در این حال یاد جمله فرانسیس گویا می افتم که میگوید: آرزویی که موجب آزرده شدن دیگران شود آرزو نیست هوس است. شاید گاهی اوقات دعا هایمان در این سبک است و گاهی هم دعا ها و آرزو هایمان شایسته ما نیست یا بهتر است بگویم شایستگی ما بسیار بیشتر از این دعا هاست.
هفته هفدهم: داستان خیر و شر عرفان در این کتاب یک داستان تکان دهنده و تعبیرهایش از این داستان بسیار لطیف و دوست داشتنی است و چشم دل ما را مقابل بعضی از حقایق زندگی روشن می کند شاید بهتر است این جمله را یاد آور شوم که می گوید: مهربانی را از کویر بیاموز که دریا بودنش را به آفتاب هدیه کرد.
هفته هجدهم: عرفان زندگی بی دلهره و امتحان را دوست دارد اما من می گویم اگر امتحان و دلهر ه در زندگی نباشد دیگر قدر آرامش های کوتاهی را هم که در زندگی داریم نمی دانیم مگر زندگی بی پستی و بلندی و بی دلهره و امتحان چه لذتی دارد؟ اما حالا که با تعبیر های خوب عرفان چشمانم به روی سختیهای زندگی باز شده دیگر آگاه شدم که امتحانات مدرسه بسیار آسان تر از امتحانات خداوند است پس سعی کنم دیگر برای امتحانات به جان معلم هایم غر نزنم ای کاش همه ی ما این معانی را درک می کردیم. راستی خدایا تا یادم نرفته این را هم بگم من همیشه از معلم هایی که سخت گیر هستند و در کلاسشان خنده و شوخی روا نیست و بسیار جدی هستند متنفرم اما تو با اینکه بسیار سختگیر هستی و امتحاناتت بسیار سخت و آزار دهنده هستند اما تو را از صمیم قلب دوست دارم زیرا تو نه تنها سختگیری بلکه در عین سختگیری با شاگردانت بسیار مهربانی و من این دوستی را به عینه می بینم.
هفته بیست و سوم: از این جمله در این صفحه که می گوید: قلب فروخته شده پس گرفته نمی شود بسیار لذت بردم. خدایا اما من در زندگی به این جمله معتقدم و عاشقانه دوستش دارم که می گوید: قلب آدمها مثل یه قلکه اگه سکه محبت کسی داخلش بیافته نمیشه سکه رو بیرون آورد مگر اینکه قلک رو بشکنی حالا که فکرش رو می کنم که سکه ی تو هنو توی قلکم افتاده سعی می کنم دست از پا خطا نکنم که مبادا تو برای بیرون آوردن سکه ی محبتت قلب قلکی ام رو بشکونی.
هفته بیست و پنجم: عرفان نظر آهاری توی این قسمت از مسابقات خطرناک حرف زد این مسابقات همان چیزی بود که من رو توی این چند سال عمرم گاهی اوقات با لگد محکمی زیر پا له کرد. خدایا نمیدونم داور این مسابقات با چه دیدی به مسابقه نگاه می کرد که اون شرکت کننده های موزی رو نمی دید خدایا حالا یاد آیه 42 و 43 مائده که در رابطه با داوری درست هست می افتم خدایا حالا چقدر خوبه که آدمها توی مسابقه ای شرکت کنیم که داورش تو باشی.
هفته بیست و ششم: وقتی که در این قسمت توصیف نویسنده از ریا را خواندم یاد یکی از عهد هایی که چند وقت پیش خودم با خدا بستم افتادم اینکه یاد بگیرم به نمره ای که توی امتحانات می گیرم قانع باشم و تقلب نکنم سعی کردم هر گاه بر اثر شیطنت های انسانی تقلب کردم بالای ورقه ام یا بعدا حظورا به او بگویم و از او معذرت بخواهم وقتی چند بار خودم را با این کار امتحان کردم به خاطر صداقت و راستگویی و دوری از ریا مورد تحسین اطرافیان و حتی خدای متعال واقع شدم. و به نظرم اینکه چقدر خوب است این دو جمله که نویسنده گفته "چقدر یواشکی خوب بودن سخت است و کار خوب مانند بوی گل است خودش منتشر می شود." هر روز با خود مرور کنیم شاید ما هم بتوانیم زمانی اینگونه رفتار کنیم.
هفته بیست و هشتم و بیست و نهم: نویسنده در این قسمت جمله ای را بیان کرده که به خدا می گوید "شاید کمترین چیزی که به ما داده ای صبر است و بیشترین چیزی هم که از ما خواسته ای صبر است آیا این بی انصافی است"
من در این قسمت کاملا با نظر نویسنده موافقم بگذارید حالا که دارم در این نوشته ها حرف دلم را میزنم راحت با شما این حرفها را در میان بگذارم خدایا تو می گویی صبر پیشه کن من این جمله را قبول دارم اما چیز قابل توجهی که وجود دارد این می باشد که فرضا من به عنوان یک نوجوان دبیرستانی وقتی با هم دوره ای هایم صحبت می کنم و یا بحثی می کنم در آخر همه من را متهم می کنند و دادی بر سر من می کشند و از اتاق خارج شده و در را با عصبانیت به هم می کوبند می دانی چرا؟ به این دلیل که ما در بعضی از نظرات با هم اختلاف داریم حو آن ها جنبه انتقاد پذیری ندارند آن ها صبر ندارند تا متوجه اشتباه خود شوند پس بهتر است این را بگویم یا اینطور نتیجه گیری کنم که متاسفانه جامعه امروز ما از خیلی از مسائل دور شده همه ادعا می کنند که الگویشان حضرت فاطمه و امام حسین است اما کسی از چیزی نمی فهمد و این باعث می شود که نسل های بعد از ما هم با این مشکل مواجه شوند.
هفته سی و یکم: نظر آهاری زندگی را یک کادوی بزرگ با کلی هدایای قشنگ درونش توصیف کرده است من واقعا این حس نویسنده رو تحسین بر انگیز میخوانم تازه بهتر متوجه این موضوع که دیدهای آدمها به زندگی تا چه حد متفاوت است پی می برم اما خدایا من عامل نا شکری انسان ها را به عقیده خودم می توانم بیان کنم که ما انسان ها متوجه آنچه که دور و برمان هست نمی شویم اگر واقعا چشم هایمان را باز کنیم و با دقت بسیار بنگریم متوجه می شویم که همه چیز دور و بر ما یک معجزه باور نکردنی است راستی تا یادم نرفته این رو هم بگم افسانه ی زندگی چیزی جز این دو نیست مرگ آرزو و آرزوی مرگ.
هفته ی سی و سوم: عرفان در این قسمت نوشته "اگر شیطان نبود شاید همه چیز رو به راه بود شاید گناه کاری هم نبود" اما من دوست دارم یک سوال بپرسم اینکه چرا عرفان همش زندگی بی درد سر و مشکل رو دوست داره؟ نمیدونم شاید خواسته با نوشتن این جملات یه تلنگری به ما بزنه اما یا کاش می تونستم این رو به عرفان ثابت کنم که زندگی بی مشکل و درد سر هیچ لذتی نداره مثل اینکه اگر در زندگی ها دعوا نباشه نمک زندگی نباشه دیگه اون شیرینی زندگی یا اون مهربونی ها و آرامش ها دیده نمی شه شاید بخاطر وجود همین بدی ها در کنار خوبی هاست که ما میتونیم این اختلافات و تضاد ها را درک کنیم.
هفته ی سی و نهم: در این هفته نویسنده در رابطه با امتحان شدن و گسستن طناب بین انسان و خدا احساساتش را بین کرد او معتقد است وقتی امتحان وی شویم نا امید می شویم احساس می کنیم طناب دوستی بین ما و خدا پاره شده و خدا دیگه جواب محبت و صداهایمان را نمی دهد. اما من عقیده دارم که البته قبلش این را بگویم که با این نظر نویسنده که می گوید وقتی امتحان می شویم نا امید می شویم معتقدم و اما اینکه طناب گسسته می شود و خدا جوابمان را نمی دهد معتقد نیستم من احساس می کنم خدا با امتحان کردن جایمان را نیز عوض می کند و ما به دلیل دیدن و شنیدن از یک زاویه ی جدید نمی توانیم خیلی سریع سخن خدا را بین تمامی سخنانی که گوش هایمان را احاطه کرده بشنویم.
هفته ی چهلم: خدایا اینکه عرفان می گوید تو بهترین معلم عالمی واقعا حقیقت دارد خدایا تو واقعا متفاوتی تو بدون اینکه ما گریه کنیم جلوی خوبی هایمان ستاره میگذاری یادش بخیر دوران دبستان که همه ی بچه ها برای نمره خوب تلاش می کنند اما برای اینکه یک ستاره بیشتر از دوستانشان بگیرند نصف ساعت را جلوی معلمشان گریه می کنند و آخر هم بی نتیجه می مانند البته این خاطره ای که گفتم حتی در دوران دبیرستان هم در خیلی از بچه ها وجود دارد خدایا تو بدون اینکه تقلب کنیم نمره ها و ستاره هایمان را به حساب و کتاب می گذاری اما ما در همین دوران دبیرستان هم کسانی را داریم که فقط برای رسیدن به خواسته ی خودشون که معدل خوب هست دست به تقلب می زنند با تقلب می خواهند مهندس و پزشک و ... بشوند. آیا این چندم صدم معدل ارزش این کاره یا خراب کردن عاقبت یا تل انبار کردن گناه ها رو داره؟
هفته ی چهل و چهارم: خدایا واقعا چرا حسودیم مگر از حسودی چی به ما می رسد اما من فکر می کتمشاید گاهی اوقات این رفتار اطرافیان است که باعث حسودی ما می شود یا اینکه اطرافیان همیشه برتری فرد خاصی را به ما سر کوفت می زنند و این شعله حسادت را درون ما شعله ور می کند.اما با توجه به نظر عرفان که گفته "خدایا پاکنت را بردار و حسودی ها رو از قلبمون پاک کن" لا اقل این حسودی ها قابل پاک کردن باشه یا اینکه بشه بعضی هاش رو پاک کرد کاش همه ی ما توی زندگی مثل کلاغ بودیم زشت اما یک رنگ نه مثل طاووس زیبا اما هفت رنگ.
هفته ی چهل و نهم: زمین تو پیش از ما پاک بود ما آلوده ش کردیم خدایا ما رو ببخش خدایا مواظب هابیل من باش این جملات آخر هفته ی چهل و نهم بود که من را ساعات زیادی به فکر فرو برد خدایا اگر بخواهیم به تو بگوییم که ای کاش داستان برادر کشی را برایمان تعریف نمی کردی به نظرم خواسته ی خوشگل و درستی نیست چونکه تو حتی توی داستان های خوبت هم گوشه ای از غصه وجود داره پس بهتره این خواهش رو نکنیم اما اینکه چرا طی گذشت زمان جلوی برادر کشی رو نگرفتی خیلی ذهنم رو درگیر کرده مگه خودت توی کتابت نگفتی که بهترین ها رو برای ما رقم می زنی پس چرا حداقل جلوی این کار رو نگرفتی نکنه می خوای تلافی گناه قابیل رو علاوه به خودش بین بقیه هم تقسیم کنی؟
هفته ی پنجاهم: این قسمت کتاب به وفای به عهد مربوط می شود و نویسنده در حال حرف زدن با خدا یاد آور قول هایی که انسان ها قبل از بدو تولد به خدا می دهند شده استو مثلا اینکه به خدا قول دادیم زمینش رو آباد کنیم و انسان باشیم و رشد کنیم، اما خدایا می دونی وقتی این جملات عرفان رو خوندم به چی فکر کردم به اینکه این روزه ما انسان ها نه تنها معنی و مفهوم انسانیت را فراموش کردیم بلکه داریم روز به روز با عرض پوزش به حیوان بودن نزدیک می شویم دیگه برامون مهم نیست که فرق بین انسان و حیوان چیه؟ ما فقط داریم اسم انسان رو به دنبال خودمون یدک می کشیم ولی اگر بخوایم کمی دقت کنیم متوجه می شیم که به حیوان نزدیک تریم آیا تو این عقیده رو باور داری؟ باشه حالا که باور نداری می تونم بهت ثابت کنم ما انسان ها در خلقت آفرینش اشرف مخلوقات هستیم و یکی از ویژگی هایمان این است که زبان یکدیگر را می فهمیم بر خلاف حیوان ها و اینکه به یکدیگر کمتر بدی می کنیم این هم بر خلاف حیوان ها اما امروزه ما انسان های به ظاهر خوب نه تنها حرف های یکدیگر رو نمی فهمیم بلکه به خاطر اینکه نمی تونیم خوب منظورمون رو ابلاغ کنیم و منظور طرف مقابلمون رو درک کنیم 24 ساعته در حال دعوا هستیم یا اینکه برای به دست آوردن قسمتی الز سرزمین برادر دینی خودمون حتی به ریختن خونش راضی هستیم و اگر هم کسی به ما بگه بالای چشمت ابرو هست به پزمان بر می خورد و حسابی جوش می آوریم و یک دعوای حسابی راه می اندازیم. حالا دیدی تونستم بهت ثابت کنم راستی تو خدا با این همه کمالات مگه ملائک کم بود که انسان رو جانشین خودت کردی اون همه انسان هایی که انقدر ناسپاس اند به نظرم با این همه بدی و نفهمی باید سرمون رو بذاریم زمین و بمیریم ما انسانها با این همه کبر و غرور به درد جرز لای دیوار هم نمی خوریم. البته باید این رو هم اعتراف کنم که تو چیزهایی رو می دونی که ما نمی دونیم.
هفته ی پنجاه و یکم و پنجاه و دوم: بحث این دو هفته در رابطه با مرگ در رابطه با بازگشت به سوی تو، نمی دونم در این باره چی بگم زبانم تکان نمی خورد و نمی توانم چیزی بنویسم اما تمام تلاشم رو می کنمخدایا ای کاش می دونستیم و می تونستیم عذاب های اون دنیا رو ببینیم یا حداقل یک کوچولو ترس و وحشت اون رو احساس می کردیم ما که بالاخره باید انا لله و انا الیه راجعون بشویم ولی ای کاش قبل از اینکه سفر مرگ فرا برسه یک مقدمه یا پیش گفتاری ازش می دونستیم شاید با این کاری که مدتی تلویزیون انجام می داد یه چیز های کوچیکی دستگیرمون می شد اما حیف که زود تموم شد یعنی نشوندن آدمها توی قبر خالی اون هم توی شب و تنها نورش هم چند تا فانوس بوداونجا یه ورقه کنارشون بود تا آخرین پیامشون رو بنویسند و در همون حال و هوا باید درباره یکی از مسائل دنیوی و اخروی هم صحبت می کردند با گزارشگری که روبروشون نشسته بود و بعدش هم برای خودش فاتحه می خوند و حرفای خودش رو می خورد البته این برنامه فقط از آدم های معروف و مشهور دعوت می کرد ولی به نظر من چقدر خوبه که ما هم یک بار این عمل رو برای خودمون انجام بدیم شاید اینطوری یک مقدمه ای برای ورود به دنیای باقی داشته باشیم.
و حالا که تحلیل و بررسی این کتاب از نظر من به طور کلی تموم شد می خوام به عنوان یادگاری یه جمله ای که تو این مدت خیلی با خودم تکرارش می کردم رو اینجا بنویسم.
کاش گاهی زندگی فرصت دهد تا که این پرواز رو باور کنیم
ما همه روزی از اینجا می رویم کاش این پرواز را یادی کنیم
با تشکر از تمامی کسانی که من را در تحلیل این کتاب یاری نمودند.